X
تبلیغات
پدر نامرد من
www.to-daddy.blogfa.com

اونجا همه چی رو نوشتم

خداحافظ

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 23:48 توسط فرزند پدرم |

الان یه چیزی دیدم که حسابی شوکه شدم هم خندم گرفت هم یه جورایی برای خودم متاسف شدم.

یه آدمی (؟) همه ی مطالب این وبلاگ منو تو یه وبلاگ دیگه کپی کرده... :)) خب که چی؟ حالا این ادا اصولا چیه؟اون قالب مسخره چیه؟چرا از طرف من اون پایین نوشتی خدایا خدایا خسته ام؟؟؟ :))

نمی دونستم آدما از ناراحتی دیگران اینجوری هم استفاده می کنن!واقعا دو تا کامنت ارزشش رو داشت که بخوای ثابت کنی چقدر ....!!!

آدرس وبلاگش اینه: >> mandady

سر بزنین ضرر نمی کنین.کامنت هم بزارین آخه اون همینو می خواد..

+راستی من هیچ جای دیگه ای از زندگیم نمی نویسم.پس ازم آدرس نخواین که بقیه ی ماجرا رو بدونین.دیگه توبه کردم.

فعلا

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 22:48 توسط فرزند پدرم |

ایمیل هایی که بهم گفته بودین براتون فرستاده شده.به ساریه هم سریعا اطلاع می دم.

دوستتون دارم

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 21:37 توسط فرزند پدرم

تو این وبلاگ دوستای خوبی پیدا کردم.نمی خوام از دستتون بدم.پس منتظر یه پیام خصوصی از طرف من باشید.چون کار مهمی دارم.اونایی که میان و ادرسی از خودشون نمی زارن مثه "یه دوست" و "غریبه" خودشون بگن چه طوری پیامم رو بهشون برسونم.البته اگر دوس دارن.

وقتی یکی از کامنت های پست قبل رو برای مامانم خوندم خیلی ناراحت شد و گفت دیگه از من و بابات ننویس.لازم نیست این همه توهین رو تحمل کنی.از کارای روزانه ت بنویس و مثه بقیه باش.کامنت مورد نظر اینه:

دوشنبه 11 مهر1390 ساعت: 12:14 توسط:ما را به لذت آخ.........
لازم به ذکر است که تو از بس تو لجن و کثافت بزرگ شدی.....حالا یه روانی شدی که بی دلیل خندش میگیره یا بی دلیل از وبش متنفر میشه.......روانی شدی دختر..........بابات هم روانیه که این حرکات رو انجام داده......از گذشته نوشتن واسه کسانی که مشکل روانی دارن خوب نیست.......از حال بنویس....تا زخم های روحت خوب بشن.....روحت عفونت کرده......امیدوارم خوب بشی.....بای.

 

دیگه نمی نویسم...حد اقل اینجا و از گذشته.و اقا یا خانومی که همیشه باعث ناراحتی من شدی امیدوارم خیلی زود مشکلاتت حل شه تا از این وضعیت بیرون بیای.جواب دیگه ای برات ندارم.چون به زودی نتیجه ش رو می بینی مطمئن باش.اسمی که برای خودت انتخاب کردی هم بهت میاد.

یا حق

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 23:40 توسط فرزند پدرم |

فرداش تولدم بود...

اومدیم خونه یه کم جمع و جور کردیم که جا واسه خوابیدن باشه.یادمه پاهامو که دراز می کردم می رفت رو مانیتور.هرچقدر اصرار کردم خونه بمونیم مامان گفت نه.فردا ۱۳ بدره.باید با خاله ت اینا باشیم.با گریه رفتم.کم کم اس ام اس های تبریک تولد می اومد.هیچکی خبر نداشت من تو چه حالیم.مریم جووووووون تولدت مبارککک.ایشالا همیشه شادو موفق باشی.حتی دانش آموزام هم اس ام اس دادن. با تک تک پیام ها گریه کردم ... و دوباره ماشین بازی تا صبح :)

صبح لعنتی شروع شد.تولد من...اصلا من چرا به دنیا اومده بودم؟مامان تو که یه هفته بعد عقد فهمیدی بابام به درد زندگی نمی خوره...

وسایلارو جمع کردیم رفتیم یه جایی طرفای خونه ی خودمون نشستیم.من..مامان..خاله...شوهر خاله ۷۵ ساله.به مردم نگاه می کردم.یا می رقصیدن یا بازی می کردن یا... ولی واقعا ما اون وسط اضافی بودیم.اونم با قیافه ی داغون من.. بعد از ۲ ساعت پیاده اومدیم خونه ... این بود ۱۳ بدر ما..!

روز بعد من رفتم دانشگاه و مامان هم دنبال کارای طلاق.به محض اینکه وارد کلاس شدم دوستام با تعجب گفتن چقد لاغر شدی..یادمه یکی از دوستام گفت تو اگه کل عید فقط آجیل هم می خوردی الان اینطوری نبودی.بعد از ظهر هم دانش آموزام بهم گفتن که خیلی لاغر شدم و یکی از دانش آموزام که ۷ سالش بود گفت خانوم چقد کوچولو شدین :)

من تو دو سه روز از ۴۶ کیلو رسیده بودم به ۴۱ کیلو..!

بابام جای در اتاق من دیوار گذاشت و یه در رو به حیاط خودش گذاشت که از اون ور رفت و آمد کنه.

زندگی گندمون ادامه داشت و طلاق هم که هی عقب می افتاد.یه روز از خونه اومدم بیرون که برم سر کار دیدم آقای داماد(داماد مستاجر) بیرونه و خانوم مستاجر هم تو ماشینش.تا منو دید سوار ماشین شد.منم خیلی بی تفاوت راه می رفتم با ماشینشون از کنار من رد شدن و هر دو با خنده نگام کردن و جلو تر که رفتن آقای داماد دستش رو گذاشت دور گردن خانوم مستاجر و از آینه نگام کرد و خندید..!

یه روزی هم منو مامان به خاطر دخالت یکی از فامیلا دعوامون شد و مامان زد زیر گریه منم که همیشه از گریه اون گریه م می گیره رفتم تو حیاط .می شنیدم بلند می گه بابات تو رو اینجا گذاشت و خودش رفت.آخه من چه طوری می تونم برزگت کنم؟چه طوری خرجت و بدم؟مگه من تو رو از خونه ی بابام آورده بودم؟

اون موقع حاضر بودم بمیرم اما این حرفارو نشنوم.اومدم بالا و یه چاقو برداشتم گذاشتم جلوی مامان.گفتم منو بکش.اینطوری دیگه راحت می شی .بکش دیگه....نکشت :)

یه روزم صدای داد خانوم مستاجر می اومد.بابام هم این دیوار وسط رو یه کم شکسته بود چون شهرداری گفته بود واسه اینکه کاراتونو درست کنیم باید از زمین یه عکس بگیرید(خونه ی ما سند نداشت الانم در تلاشیم که سند بگیریم).رفتم حیاط دیدم در اتاق من(یعنی اتاق بابام)بازه و بابام خوابیده و خانوم مستاجر مثه دیوونه ها تو حیاطه تا منو دید با جیغ گفت بابات کثافته با آستین کوتاه میاد تو حیاط منم دیدم اصلا مهلت نمی ده من حرف بزنم یه جوری بهش فهموندم که ساکت باشه (اینجوری:هیسسس  :دی) ساکت شد .منم خیلی آروم گفتم "کثافت" اونیه که شبا شوهر مردم و می بره خونه ش.و برگشتم تو اتاق خودمون.ولی خانوم مستاجر دیوونه رفت تو کوچه نشست جلو در و اونقدر جیغ زد و گفت آقای ..(یعنی بابای من)کثافته  همسایه ها هم داشتن بدون بلیط فیلم می دیدن.

بعدش منو مامان رفتیم تو اتاق بابام.داشت ناهار می خورد.یه کنسر نخود فرنگی و خالی کرده بود تو یه قابلمه برنج و می خورد(یادته می گفتی غذاهای مهتاب مریضت می کنه؟حقته که همین آشغالارو بخوری)...من خر تا بابامو دیدم گریه کردم و دلم براش سوخت. بهش گفتم چرا جواب خانوم مستاجر و ندادی؟گفت اون روانیه(بابام یادش رفته بود که به خاطر همین روانی همه چی رو بهم ریخت) دستم گذاشتم رو سرشو همین طور که مثلا نوازشش می کردم گفتم فقط زورت به من می رسید که با تبر منو از اتاقم بیرون کنی؟

و بابام به غذا خوردن ادامه داد..

+دلیل نوشتنم این بود که تو پست قبل بعضی از نظرات اونقدر خنده دار بود مثلا اونی که نوشته بود خب نیا مگه ما زورت کردیم :)) انرژی گرفتم که دوباره بنویسم.لطفا بازم منو اینطوری بخندونین

+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 12:33 توسط فرزند پدرم |

از این وبلاگ بدم میاد....نمی تونم بنویسم.

حالمو بهم می زنه

هم نوشته هام

هم کامنتا

چیکار کنم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 0:2 توسط فرزند پدرم |

عید ... تولدم...

اون شب رفتیم خونه ی خاله م.جلوی در آقای داماد(داماد مستاجر) موندیم تا آژانس بیاد.اون شب همه چی یه جور دیگه بود.انگار یه چیزی محکم خورد تو سر منو مامان .گیج بودیم.

رسیدیم خونه ی خاله م اونم بدون اینکه چیزی بپرسه بهمون خوش آمد گفت.با شوهرش نشست تا به حرفامون گوش بدن.گریه کردم دست خودم نبود.مامان دعوام کرد بقیه هم فقط نگام می کردن...

خاله م می گفت باید به ۱۱۰ زنگ می زدین.چرا هیچوقت هیچکی نفهمید بابای من اونقدر دیوونه ست که تا قبل از رسیدن ۱۱۰ یه بلایی سر ما بیاره.البته اگه ۱۱۰ برسه.

قرار شد بریم تو اتاق و بخوابیم.تنم درد می کرد چون همه ی وسایل سنگین و خودم با کمک مامان آوردم بیرون...رخت خوابا بوی خونه ی خودمونو نمی داد.مامان گفت دیگه راحت شدیم فقط چشماتو ببند و بخواب.دیگه بابات باید خواب ببینه که با ما زندگی می کنه.مامان خوابید ولی من تا صبح تو هال راه رفتم ...

 نزدیکای ۴  ۵ بود که خوابیدم رو همون بالشی که زیادی زیر سرم صدا می خورد.صبح که بیدار شدم هیچکس نبود..من زیر چند تا مبل خوابیده بودم.لعنتــــی من تخت خودمو می خواستم.با همه قهر کردم.صبحونه هم نخوردم.رو مبل دراز کشیدم با گوشیم ماشین بازی کردم :)  چقد جای کامپیوترم خالی بود.

برگشتن خونه.با یه خبر خوش(؟).رفته بودن با بابام صحبت کنن.فهمیدن که بابام اون اتاق رو ازم گرفت تا بده به خانم مستاجر!به خاطر مردم حاضر بود با اون وضع منو از اتاقم بیرون کنه.فکر می کرد اون دختره واقعا زنش می شه! ابله...

شوهر خاله م گفت رفتیم و به بابات گفتیم مهتاب طلاق می خواد بابات هم گفت آخیش سال ها بود منتظر همچین لحظه ای بودم.بهتر!!! و برای اینکه کم نیاره قبول کرد که وسایلاشو ببره بیرون.اونم چه وسایلی...همونایی که مال دوران مجردیش بود.آخه مگه بابام چیزی واسه این خونه می خرید؟مامان همه چی رو تهیه می کرد.مامان لباسای بابا رو پرت می کرد بیرون :) و قرار شد بابام تو اتاق من زندگی کنه.خانم مستاجر و دخترش تو اون خونه که چسبیده به اتاق من (یعنی تو یه حیاط) و دیوار وسط حیاط هم کامل و بلند تر بشه.خبر خوبی بود! انقد خوشحال شدم که برای اولین بار (و مطمئنا آخرین بار :) ) شوهر خاله ی ۷۵ ساله مو محکم بغل کردم و گفتم همه ی خوبیاتو جبران می کنم.اون موقع نمی دونستم بابام دقیقا چه حرفایی زده تا اینکه بعد از ظهر همه فکر کردن من تو اتاق خوابم و شروع کردن به حرف زدن.

فهمیدم که شوهر خاله م به پدرم گفته خجالت نمی کشی؟دختر به ای خوبی به این پاکی اونوقت تو با یکی هم سن اون که بدکاره ست کثافت بازی می کنی؟بابام گفت...... گفت:خب به درک.دختر منم بره بدکاره بشه....

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 12:48 توسط فرزند پدرم |

عید بود...

تولدم نزدیک بود...

روی تختم خوابیده بودم...خواب می دیدم صدای چکش میاد...صدای شکستن یه دیوار...حتی بوی خاک رو حس می کردم..بوی تن پدرم...تو خواب به خودم می گفتم بعد از این همه مدت بابام اومده تو اتاقم..!!صدا بلند تر شد..انگار واقعی بود..چشممو باز کردم و به طرف  صدا برگشتم یکی رو پنجره بود ..عصبانی بود..می شکوند..پنجره رو می شکوند و فحش می داد..بابام بود..

بلند شدم و رفتم پیش مامان ..ساعت ۸ بود....گریه می کرد..می گفت بابات می خواد پنجره ی اتاقت رو برداره و جاش دیوار بزاره..حتما نمی خواد کثافت کاریاشو ببینیم..عیبی نداره مامان ...پرده رو از جاش بر نمی داریم دیگه معلوم نمیشه که اونجا یه دیوار سیاهه..

مامان بیا بریم خونه ی داماد مستاجر ..شاید اون یه کاری کنه..شاید اونا از خونمون برن..یه بسته شکلات خریدم به مناسبت عید ... رفتیم..آقای داماد نبود..من حرف زدم..با دختر خانوم مستاجر

گفتم می دونم بین خواهرت و بابام چی می گذره..انکار می کرد و بین حرفای من همش اس ام اس می داد..می گفت منظورت چیه؟یعنی مادر و خواهر من بد کاره هستن؟

من خواستم بگم..خواستم بگم می دونم که مامانت رفت و زن دوم یه آقایی شد و تو و خواهرت و به دنیا آورد..خواستم بگم من همچین زنی رو بدکاره می دونم ... نگفتم..دلم سوخت.فقط از بابام گفتم.از کاراش.گفتم ازش چیا دیدم.گفتم جلو چشم ما چیکار کرد.گفتم اگه واقعا این مسئله از نظر خونواده ی شما مشکلی نداره شما هم شماره ی شوهرت رو بده به من تا من شبا بهش اس ام اس بدم.بهش بر خورد گفت خواهر من نامزد داره.گفتم چه بهتر پس شماره ی اونو بدین فکر کنم با کارای خواهرتون الان خیلی احساس تنهایی می کنه ..من از تنهایی درش میارم..هیچی نمی گفت نگام می کرد.

گفتم من بابامو می شناسم.اونی که فکر می کنین نیست.اونی که هر روز براتون نون میخره و تند تند  مامانت و " مامان" صدا می کنه نیست.بابای من اون "مامان" گفتنش هم با منظوره...یه چیزی می گم خوب یادت باشه..تا چند وقت دیگه خواهرت یه بچه رو دستش می مونه ها..!

اومدیم خونه..مامان در اتاقم و باز کرد به بابام گفت من تازه اینجارو تمیز کرده بودم همه ی سنگا و خاکارو می ریزی رو فرش؟بابام فحش می داد..به همه..من..مامان....مامانِ مامان و ...

کتابامو که روش کلی خاک بود برداشتم.. در و بستیم که نبینیمش..اون فقط می شکوند...

مامان برام چای و شیرینی آورد و خودشم نشست کنارمو چای خورد..شیرینی برداشتم....نشد بخورم...شیرینی و تو دستم لهش کردم و لیوان چای رو برداشتم تا پرتش کنم یه گوشه .مامان بغلم کرد ...من فقط داد می زدم...مامان محکم تو بغلش نگهم داشت....من فقط داد می زدم...لباسامو تنم کرد و گفت بریم..نمی دونستیم کجا فقط رفتیم بیرون...

رفتیم بیرون ..چند قدم جلوتر..مامان ایستاد...برگشت و به خونه نگاه کرد ...مریم بیا خونه رو آتیش بزنیم..بزار فقط من و تو بمونیم و همین لباسا...دیگه این خونه ی لعنتی رو نمی خوام...

دستشو گرفتم و با هم رفتیم خونه ی خاله م...از این ناراحت بودیم که حالا اتاقم مثه قفس می شه..نمی دونستیم که...

برگشتیم خونه..بابام تو حیاط بود و کار می کرد ..نمی دونم چیکار ولی تو دستش سیمان و خاک و ... بود.رفتم تو اتام...هیچ پنجره ای در کار نبود...لباس گرم پوشیدم و شروع کردم به نماز خوندن...صدای قرآن و اونقدر بلند کردم که همسایه ها هم بشنون..نماز خوندم ..نمازم اسم نداشت...نیتی هم نداشت فقط می خوندم...(هنوزم دلیل این کارمو نمی دونم)

 یه دفعه بابام محکم در اتاق و باز کرد و با یه تبر اومد تو اتاقم..!مامان هم پشت سرش اومد تو تا نذاره کاری کنه..بابام داد می زد...این مسخره بازیا چیه؟واسه چی قرآن گذاشتی؟...داد می زد و بهم نزدیک می شد..مامان از پشت دستش رو گرفت ...بابام برگشت تبر و برد بالا تا مامانمو بزنه....

جیغ زدم گفتم خاموشش می کنم...بابا گفت همین الان اتاق و خالی کنید من این اتاق و می خوام...رفت.

اونقدر ترسیده بودم و می لرزیدم که اصلا یادم رفت کامپیوتر چطوری خاموش می شه.فقط از برق کشیدمش..حالا باید وسایلای اتاقم و می بردم بیرون..همه چیز بهم می ریخت همون دکوری که ۵ روز بود منو مامان درستش کرده بودیم.تختی که یه ماه بود عوض کرده بودم...فرش جدید اتاقم...عروسکام...اون همه کتاب...پرده هایی که واسه عید سفارش داده بودیم و اتاقم و قشنگ تر می کرد..همون پرده هایی که تا قبل از صبح اون روز زرد بود و حالا به خاطر کار بابام کثیف شده بود...

یه آچار آوردم و شروع کردم به باز کردن پیچای تختم.همون پیچ هایی که یه ماه پیش با خوشحالی بستمش.مامان وسایلای روی تخت و برداشت...پتوم که پر بود از خستگیای هر شب من ...حالا پر از خرده های دیوار بود...مانیتور..کیس...میز آرایش..آینه...کشوی لباسا...اون همه دیکشنری...بالشم..بالشم...

موکت...قاب عکس..مجسمه...گیره های سرم...خودکارام...سی دی بازیام...مانتو هام...کیفام...اون دفتری که توش پر از شعر بود...همه ی همش تو هال بود همشو منو مامان آوردیم بیرون...تو ۲ ساعت..دیگه هیچ جایی برای نشستن هم نبود...رفتیم خونه ی خاله م....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 17:19 توسط فرزند پدرم |

یک نفر با اسم "من" تو پست قبلیم دو تا نظر گذاشت و گفت : سلام یه جای داستانت نمیخونه یه جا گفتی که دختره با گوشیه مامانش اس داده یه جا هم گفتی که مادر دختره بی سواده 70 سالشه خب این پیره زن گوشیش کجاست؟

 

نظر بعدیش:تازه یه جاهم نوشتی بی پولیمو اینا بعد نوشتی بابام باشگاه رفت لب تاب گرفته ماشین گرفته آخه کسی که دیپلم ندارهههههههه لب تاب بلده اصلا کار کنه باهاش ؟

 

واقعا هدفت چیه مردمو اسکل کردی ؟خالی بند

البته بعدش هم نوشت که دومیه من نبودم حالا فرقی هم نمی کنه

 جواب من:سلام ۱.این داستان نیست..زندگی منه

2. اگه پست قبل تر رو بخونی می بینی نوشتم سن خانوم مستاجر چقد بوده.نگفتم ۷۰ ساله!گفتم ۵۶   ۵۷ ساله..

3. یه شوهر خاله ی ۷۵ ساله دارم که گوشی داره.نیازی نیست آدم سواد داشته باشه تو این دوره زمونه همه یه گوشی دارن.دیگه فشار دادن یه دکمه  ی سبز که این حرفارو نداره

4. من نمی دونم خانوم مستاجر سواد داشت یا نه من اگه بهش گفتم بی سواد واسه این بود که اس ام اس هاو نخونده بود وگرنه از سوادش بی خبرم

5. عزیزم من گفتم بابام وقتی با مامانم ازدواج کرد دیپلم نداشت اما بعدش ادامه تحصیل داد و به این بهونه سر کار نرفت.راستی الان یه بچه ی ۶ ساله هم بلده با لپتاپ کار کنه شما رو نمی دونم.چقدر به خاطر روشن کردن لپ تاپ درس خوندی؟

6. تو پست اول گفتم بی پولیم اما اگه یادت باشه گفتم بابام پول های مامانم رو می گرفت خرجی ما رو هم نمیداد پس اینطوری پول جمع کرد

7. آره بابام می رفت باشگاه اینم بگم که بابام دان دو جودو رو داره.

8. بیا فرض کنیم همه ی نوشته هام دروغه..خب؟حالا با نوشتن این اراجیف چی به من می رسه؟حتی اگه تعداد نظرات ۱۰۰۰ تا هم بشه اخرش چی؟چیزی مال من می شه؟من می نویسم چون دلیل دارم.هم می خوام آروم شم و هم می خوام این وبلاگ رو به یکی بدم تا بخونه.اصلا این وبلاگ مال کساییه که منو می شناسن.دوستام و ...

9.مرسی که باعث شدی دوباره خاطرات گندم  رو دوره کنم!
10.ببین چقد مهمی که یه پست رو به تو اختصاص دادم با اینکه ازت بدم میاد!

11.تا زمانی که آدمایی مثه تو وجود دارن آدمایی مثه من جرات ندارن دهنشون رو باز  کنن

12.این شماره حذف شد

13."رسوب" گفت عدد 13 خوبه پس دیگه برات چیزی نمی نویسم...

نتیجه می گیریم که یا تو سواد خوندن نداری یا من اونقدر مبهم نوشتم که آدمایی با ضریب هوشی تو نمی تونن متوجه بشن.توی این وبلاگ به اندازه ی کافی اعصابم خرد میشه تو واقعا اضافه بودی

فعلا

+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 21:45 توسط فرزند پدرم |

عید اومده بود.تولدم نزدیک بود

قبل از اینکه مامان وارد خونه ی مستاجر بشه چند  روز قبل رو بنویسم...

خانوم مستاجر و دخترش رفته بودن تو یکی از شهرای اطراف عروسی فامیلشون.بی قراری های بابام کاملا مشخص بود.اون روزا زیاد اس ام اس می داد.یه شب وقتی می خواست بره باشگاه گوشیش رو خیلی اتفاقی تو خونه جا گذاشت!

من و مامان هم که منتظر همچین لحظه ای بودیم..با اینکه بابام خونه نبود اما با ترس گوشیش رو برداشتم.مامان هم نشست کنارم و منتظر بود.رفتم سراغ اس ام اس هاش.که از این قرار بود:

بابام:پس کی میاین؟

دختر مستاجر:جمعه.می دونم دلت برام تنگ شده.

بابام:با شماره  ی مامانت راحت نیستم.شماره ی خودت رو بده

دختر مستاجر:من عادت ندارم به کسی شماره بدم.اگه تونستی خودت شمارم رو پیدا کن(حالا انگار شمارش همه جا پخشه که اینو می گه!)

لیلا:چه لزومی داره با هم رابطه داشته باشیم؟؟

بله!!! پدرم با لیلا خانوم هم رابطه داشت!

خب بریم سر ماجرای خودمون.اون شب که بابام رفت خونه ی مستاجر مامان گفت دیگه نمی تونم طاقت بیارم.می خوام برم ببینم اونجا چه خبره.منم پنجره رو باز کردم و منتظر نشستم.مامان آروم نزدیک درشون شد و از شیشه ی در داخل اتاق رو می دید.قیافه ش یه طوری شد!یه جوری مبهوت!با عصبانیت در اتاقشون رو باز کرددختر مستاجر ترسید و جیغ کشید و بابام هم عصبانی شد و داد زد.از در اومد بیرون تو حیاط و محکم زود تو گوش مامان و دقیقا این جمله رو گفت:مگه گاوی؟؟؟میای اینجا فضولی؟؟

مامان هم جوابشو می داد.می گفت فکر کردی نمی فهمم اینجا کثافت بازی می کنی؟دختر مستاجر هم اومد بیرون و گفت مهتاب خانوم به خدا ترسیدم ببخشید بفرمایید بالا.خانوم مستاجر هم که می خواست قضیه رو ماست مالی کنه یه تیکه لوله ی شکسته گرفته بود تو دستشو می گفت ببینین مهتاب خانوم این لوله شکسته.

من پشت پنجره بودم و تنم می لرزید می خواستم اون لحظه برم تو حیاط همشونو بزنم تا بمیرن!دختر مستاجر رفت پیش مامان و می خواست دستشو بگیره که من داد زدم و گفتم به مامان من دست نزن!!و رو به مامان گفتم بیا تو..اینا لیاقت همدیگر و دارن که تا صبح به همدیگه اس ام اس بدن.

دختر مستاجر و بابام از این حرفم شوکه شدن و سکوت کردن.خانوم مستاجر هم که خنگ تشریف داشت گفت چی دخترم؟چی شده؟من گفتم هیچی خانوم شما سواد نداری نمی دونی من چی می گم..(الا که فکر می کنم می بینم چقد حرفام بچگونه بود!)

مامان اومد پیش من.بهش گفتم مگه چی دیدی؟گفت دیدم اون خانوم مستاجر نشسته بود و با اون لوله  مشغول بود و پدرت و اون دختره هم دستشون رو گذاشته بودن زیر چونه شون رو اوپن آشپزخونه و خیلی نزدیک به هم بودن و به هم نگاه می کردن(چه صحنه ی رمانتیکی).

دختر و داماد خانوم مستاجر تو کوچه ی ما خونه داشتن.خانوم مستاجر از ترس اینکه ما نریم و به دامادشون قضیه رو نگیم سریع بهش زنگ زدن و اون هم دعوتشون کرد خونه شون.بابام و خانوم مستاجر و دخترش رفتن مهمونی خونه ی اقای داماد.وقتی برگشتن من و مامان خواب بودیم.شب نشینی کرده بودن...

و فردای اون روز بد ترین روز این ۲۰ سال زندگی من بود...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 20:59 توسط فرزند پدرم |

صبح که بیدار شدم مامان گفت یکی از دخترای خانوم مستاجر که شوهر داشت اومد اینجا گریه زاری کرد گفت ما دست تنهاییم بابات هم دلش سوخت و رفت کمکشون!چند ساعت بعد در صدا خورد.اومده بودن.صدای بابام میومد.پرده ی اتاقمو کمی کنار کشیدم که ببینم خانومه چه شکلیه اما دیدم یه دختر هم هست!یه دختر ۲۱  ۲۲ ساله.به مامان گفتم اینا که یه دختر دارن!مامان هم جا خورده بود...خانوم مستاجر دخترشو بابام رو با هم تنها گذاشته بود!چه شجاع!از صدای خنده هاشون بدم می اومد.به مامانم گفتم کاش مستاجر نمیاوردیم.کارشون که تموم شد بابام بهشون اصرار می کرد که بفرمایید طرف ما ناهار بخورید!!ولی ما که برای اونا ناهار نداشتیم!

اومدن خونمون..منم سریع رفتم تو اتاق که منو نبینن!خیلی عصبانی بودم.کتابمو باز کردم و شروع کردم به درس خوندن..ولی نمی شد ..رو تختم دراز کشیدم.. دل شوره داشتم.. مامان اومد تو اتاقم گفت حد اقل بیا سلام کن ..زشته ولی نرفتم و زدم زیر گریه...محکم سرمو می کوبیدم به بالشم...حالم بد بود.

رفتن طرف خودشون اما تا شب همش بابام رو صدا می کردن تا کاراشونو براشون انجام بده..چند روز گذشت..بابام وقتی می اومد خونه اول می رفت طرف اونا چون براشون نون می خرید!

در طول روز خانوم مستاجر ۳  یا ۴ بار می کوبید به پنجره ی اتاقم و مامان جوابشو می داد ..به مامان می گفت یه لحظه به شوهرتون میگید بیاد فلان چیز خرابه!یه شب بابام رفت و تا ساعت ۲ شب اونجا بود!من نمی دونستم..صبح مامان گفت دیشب صدایی ا اونور می اومد؟گفتم نه!بابام گفت تو حیاط بودم.خانومه از گذشته برام حرف می زد.

آخه نمی شد فکر کرد که بابام با اون خانوم باشه.چون خیلی  پیر بود و یه بار هم سکته کرده بود.صورتش کج بود و چشماش یه طوری بود.کثیف و شلخته بود.دخترش هم که سن من بود!پدرم جای باباش بود...پس چی؟

باز هم بابام به بهونه های مختلف اون خانوم رو دعوت می کرد و منم فرااااار می کردم تو اتاقم.خانومه گفت این خونه برامون خیلی کوچیکه وسایلامون جا نمیشه باید بریم.بابام گفت نه!اتاق دخترم و می شکونم و براتون در می زارم تا راحت باشید.مامانم گفت پس دختر ما چی؟بابام گفت دخترمون که بالاخره ازدواج می کنه!!!خانوم مستاجر هم خوشحال و راضی رفت خونشون.بابام وقتی براشون نون می برد به دختره می گفت سلااام خانوم خانوما!منم که باهاش قهر بودم و به این فکر می کردم که تا حالا بابام به منم اینو گفته؟

مامان بیچار انقد با بابام حرف زد تا بابام از این فکر اومد بیرون..... تا اینکه ...!!!

یـــــه شـــــب که بابام رفته بود اونور تا به اصطلاح یکی از وسایلشون رو درست کنه..مامان گفت دیگه نمی تونم تحمل کنم می خوام برم اونور ببینم چه خبره!!

معلوم نبود مامان قراره با چه صحنه ای مواجه بشه.قراره بابام رو با اون مادر و دختر تو چه وضعیتی ببینه؟

....

بقیه برا بعد

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 14:49 توسط فرزند پدرم |

دیگه کار پدرم شده بود اس ام اس بازی و ... خب راحت بگم .. هرزگی

طاقت دیدنش رو نداشتم حتی یه ثانیه وقتی می اومد خونه می رفتم تو اتاقم و یا صدای آهنگ رو زیاد می کردم یا گوشم رو می گرفتم تا حرفاش تموم شه و بخوابه .. مامان خیلی سعی می کرد شادم کنه و حسابی جای یه پدر رو هم برام پر می کرد ...

منم دانشگاه می رفتم و وقتی می رسیدم خونه بلافاصله بایدمی رفتم سر کار(آموزشگاه) و بعد خودم رو با اینترنت و وبلاگ مشغول می کردم تا خوابم ببره.اینترنت تنها راه فرار از دنیای واقعی و مزخرفه!فقط باید با احتیاط باهاش برخورد کرد.

گفته بودم که گوشای تیزی دارم..می شنیدم بابام به مامان چیا می گه

بعد از این همه لطفی که مامان در حقش می کرد شنیدم یه روزی بهش گفت مهتاب تو واسه خونواده ی ما مایه ی ننگی ! (حونواده ی پدر من از نطر فرهنگی و سواد و هرچیزی که فکر کنین خیلی خیلی پایینه و بعد از ازدواجشون خیلیا به مامانم گفتن ما تعجب کردیم که تو با همچین خونواده ای وصلت کردی)

وقتی بابام این حرف و زد اولش خواستم برم بگم واسه کی مایه ی ننگ؟خونواده ت کیه؟  اصلا روت میشه همچین حرفی بزنی؟ولی من که باهاش قهر بودم .. انقد عصبی بودم که دیگه کنترل اشکام برام غیر ممکن بود صدای اهنگ رو زیاد زیاد کردم و بلند بلند گریه می کردم...

زیاد نمی خوام از احساسم و روزام بگم براتون کسل کننده میشه...از اینا بگذریم

اون خونه ای که چسبیده بود به اتاق من.. تو حیاط ما ..همون جایی که بابام با لیلا زندگی می کرد...خالی بود ..بابام دوستاش رو می آورد و ....

مامان ناراحت بود  و واسه اینکه اونور خالی نمونه به بابام پیشنهاد داد مستاجر بیاریم اما کم جمعیت باشن که مزاحم درس وندن من نشن...اونقدر گشتیم تا یکی بهمون گفت مادر زن من یه خانوم تنها و پیره ۵۶  ۵۷ ساله ... کاری به کسی نداره و مریضه...دقیقا همون موقعیتی رو داشت که ما می خواستیم

خانومه اومد که خونه رو ببینه موع رفتن چند تا زد به پنجر ه اتاق من و کارمون داشت اما من یه حس بدی داشتم حتی نزدیک پنجره هم نرفتم به مامان گفتم بیاد شنیدم خانومه به مامان گفت می شه زنگ بزنین آژانس بیاد؟که مامان هم قبول کرد.اون روز به مامانم گفتم حس خوبی ندارم از صداش بدم میاد اصلا این خانوم آدم بدیه اما مامان گفت بیخودی بد بین شدی خیلی هم پیر و ناتوانه!

برای بستن قرار داد بابام نرفت بنگاه .گفت آقا من به شما اعتماد دارم خودتون از طرف من بنویسین. که حتی صاحب بنگاه هم از این کار بابام صداش درومد...

گـــــــــــــذشـــــــــــــــــت... و روزی رسید که خانوم مستاجر باید وسایلاش رو می آورد...........

راستی نترسید خیلی سنش از بابام بیشتر بود! ولی خب مثل یه طوفان بود یه سونامی

.... بقیه برا بعد

+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 19:41 توسط فرزند پدرم |

بابام رو به عمه هام می گه دیدین غذاهای مهتاب(اسم مستعار مامانم تو این وبلاگ) چه طوری مریضم کرد؟بس که آشغال به خوردم می ده!آخرش منو می کشه.

منو مامان از تعجب دهنمون باز مونده بود!!

عمه هام می گفتن عیبی نداره داداش این حرفارو نزن.....بابام هم می گه آره رفته بودیم دکتر ...مهتاب دید یه دختره جلوم نشسته بهم گفت پاشو بریم بیرون وایسیم ..منه بدبخت و تو اون گرما از زیر کولر برد تو کوچه!!!!

مامان گفت تو چی داری می گی؟؟؟  رو به عمه هام گفت ماجرا این طوری نیست که این داره می گه ..توی مطب بودیم و چون کولر زیاد بود و دیدم علی(اسم مستعار بابام تو این وبلاگ) تب داشت و می لرزید بهش گفتم بریم بیرون بمونیم به خدا من اصلا اون دختری که علی می گه رو حتی ندیدم.عمه هامم که خنده رو لباشون بود و از دیدن سریال ما لذت می بردن ...

یهو بابام رو به مادرش یه توهینی به مامانم کرد که اصلا دوست ندارم بنویسمش فقط می گم توهینی کرد که اون لحظه دوس داشتم با چاقویی که تو دستشه تیکه تیکه ش کنم.وقتی یاد زحمتای مامان می افتادم ....

دیگه نتونستم طاقت بیارم به بابام گفتم فکر می کنی من واسه مریضی تو ناراحت بودم؟به هیچ وجه.چون می دونستم جزای کارای خودته.پاداش همه ی نامردی هایی که در حق منو مامانم کردی.معلومه وقتی پولت رو از زن و بچه ت قایم می کنی باید تو راه دوا و دکتر از دست بدی.هم پولت رو از دست می دی هم جونت.(اما در واقع من برای مریضیش نراحت بودم شبا بالای سرش می نشستم و گریه می کردم)

و رو به مامانم گفتم دلم برات می سوزه که باید جلوی یه همچین خونواده ای تحقیر بشی.دختر عمه م که دید من این حرفارو می زنم گفت به جای اینکه آشتیشون بدی اینارو می گی؟و بعد یه فحش خیلی بد داد که نمی تونم اینجا بنویسم.مامان ساکت موند و بابام هم لبخند می زد.منم ناراحت شدم و رفتم تو اتاقم.اما همچنان صدای بابام رو می شنیدم.می گفت می بینید چقدر بی ادبه؟تو رو خدا برید تو اتاقش ببینید چیا براش خریدم!کامپیوتر ، تخت ، ای دی اس ال، فرش، کمد...اما این دختر اصلا ادب نداره یه تشکر هم نمی کنه ...در رو باز کردم و گفتم واقعا روت می شه بگی اینارو تو خریدی؟؟؟؟به خودت که نمی تونی دروغ بگی.من هیچی اما خدا که هست اون که شاهده مامان خودش همه ی اینارو برام خرید حاضرم فاکتور هارو بیارم تا عمه ها هم ببینن.

مامان بهم اشاره زد و گفت برو تو اتاقت ...صدای عمه م رو می شنیدم که می گفت علی  جان تو مرد زندگی نیستی(این عمه م همیشه حرف حق رو می زد)من هم تو اتاقم گریه می کردم که اون یکی عمه م اومد تا آرومم کنه.دستش رو گذاشت روی سرم اما من خودمو کشیدم کنار و بدون اینکه نگاش کنم گفتم خداحافظ....

مامان همیشه متنفر بود که جلوی مردم مشکلاتمون رو بگیم ...واسه همین خیلی ناراحت بود....

 

این ماجرا باعث شد من و  بابام تا مدت زیادی قهر باشیم.آره تا روز طلاق!

دیگه تنها جای آرومی که داشتم اتاقم بود.برای فرار از همه ی دردا بهترین جا واسم بود.مامان برای اینکه خوشحالم کنه هر روز اتاقم رو قشنگ ترش می کرد.تختم...بهترین جای دنیا برا گریه کردن از حرفای بابا  استراحت کردن کتاب خوندن .... بهشت من همون اتاق بود

آره "بود".....زندگی به همین اتاق من هم حسادت کرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی ازم پرسید هرکی جای تو بود از باباش متنفر می شد اما چرا تو این وبلاگ اسمت رو گذاشتی فرزند پدرم؟

1.چون هیچوقت قبول نکرد که من دخترشم.هیچوقت منو نخواست منم همیشه دلم می خواست به همه ثابت کنم اون پدرمه

2.چون می خوام یه روزی بگم من دختر همون پدرما.ببینید بدون اونم تونستم.می خوام هرکی باباش بد بود بگه وقتی این کم نیاورد منم نمیارم

3.چون هرجا می خوام یه فرم پر کنم دومین سوالش اینه: نام پدر....یعنی مادر هیچی دیگه.منو فقط توسط پدرم می شناسن

4.همه ی موارد بالا  :)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 12:30 توسط فرزند پدرم |

ما فهمیده بودیم که بابام همزمان هم با لیلا رابطه داره هم با فرشته...بهش گفتم یادته گفته بودی قول مردونه می دی که نری سمت این کارا؟ گفت من قول دادم که دیگه با لیلا نباشم نه اینکه دیگه ازدواج نکنم!!! گفتم خب الان که با لیلا هم هستی.با یه لحن مسخره گفت خب مرد نیستم دیگه..

بهتره این رو هم از قلم نندازم که چند روز بعد از دیدار با فرشته ،یه مامور اومد دم در و به مامان یه ورق داد که توش نوشته بود مامان باید بره دادگاه و به دلیل نازایی اجازه بده که شوهرش ازدواج کنه.جالب این بود که توش نوشته بود دارای یک فرزند کبیر!! یعنی می دونن طرف بچه هم داره.چون مامان خونه نبود من در و باز کردم.صبح بود با چشمای خواب آلود دیدم یه پلیس یه ورق داد دستم و گفت اینجا رو امضا کن!یه دختر 18 ساله خودکار مامور تو دستش بود و داشت ورقه ای رو برای رضایت مادرش به ازدواج دوم شوهرش امضا می کرد...

زندگی خیلی بی رحمه

گذشت...اونقدر گذشت که دیگه خبری از لیلا و فرشته نبود.بابام فهمیده بود که فرشته قصد داره یه جوری ماشین رو از چنگ پدرم در بیاره و لیلا هم ... معلوم نبود کدوم گوریه..

زندگیمون بدون دردسر می گذشت . تنها دغدغه ی فکری این بود که چرا بابام خرج منو نمی ده.تا یه روز که بابام گفت میخواد بره تهران کار کنه.گفت می خوان یه شرکت بسازن و بابام باید بره در واقع ساختمون شرکت رو بسازه.هرچقدر مامان اصرار کرد که نرو ما اینجا تنهاییم گوش نداد گفت فقط 8 ماه طول می کشه...انگار همه ی خاطرات باید دوباره اتفاق بیفتن.همون ماجرای بندر عباس...

گفت میخواد ماشین رو بفروشه !! مامان خیلی ناراحت بود می گفت این ماشین و دوس دارم اما بابام بهونه ش این بود : ماشین تو حیاط زنگ می زنه چون من 8 ماه نیستم !!!فروخت جلوی چشمای گریون مامان فروخت....رفت..

نمی خوام ماجرای تهران رفتنش رو کش بدم.تا این حد بگم که دروغ گفت می خوان شرکت بسازن.اونجا بابامو گول زدن و همه ی پول ماشین که از فروختنش بدست آورده بود رفـــــــت!!(بماند که چطور..)

بابام با دست خالی برگشت خونه.بعد از 2  3 ماه.ککش هم نگزید.مامان می گفت تو خونه ی ما هیچوقت دروغ نبود. از وقتی با لیلا زندگی کردی دیگه اون آدم قبلی نیستی.کثیف شدی.دیگه راحت دروغ می گی...

به این فکر می کردم که چرا باید این اتفاق برای بابام می افتاد که یادم اومد یه روز مامان بهم گفت ناراحت نباش که بابات پول دانشگات رو نمی ده.مطمئن باش خدا به همون اندازه پول رو ازش می گیره.اون روز به حرف مامان خندیدم.نشستم حساب کردم دیدم پول تحصیلم دقیقا همون اندازه بود که بابام از دست داد! یه جورایی خوشحال شدم.چون بعد از اون ماجرا هم یه روز به پدرم گفتم برام مانتو بخره و چنان زد تو ذوقم که هنوزم اثراتش روم هست..و دقیقا فردای همون روز پسر عمه م یه اره برقی دزدی رو به بابام می فروشه (بدون اینکه بابام بدونه دزدیه)و بعد از ظهرش پلیس میاد در خونه و بابام اره رو می ده و دیگه پولشم پس نمی گیره تا تو دردسر نیفته!دقیقا به اندازه ی پول مانتو!شاید داشتم به خودم تلقین می کردم اما از اینکه خدا داره باهاش بازی می کنه خوشم می اومد.

بعد از این ماجرا بابام نه تنها خرج منو نمی داد، حتی خرج مامان رو هم نادیده می گرفت.می گفت ماهی 50 تومن می دم.به همین اندازه برام غذا درست کن!دیگه منو بابام حتی به هم نگاه هم نمی کردیم .تا صدای در رو می شنیدم سریع می رفتم تو اتاقم تا نبینمش.حرفاش برام عذاب آور بود.اما متاسفانه از توی اتاقم هم می شنیدم که به مامان چیا می گه...من همچنان منتظر چوب خدا بودم...

تا یه روز بابام از سر کار به مامانم زنگ می زنه با یه صدای داغون می گه بیا دنبالم دارم می میرم!!!مامان رفت و دید بابام بی حال اقتاده رو زمین و از دل درد زیاد نمی تونه نفس بکشه.می برتش دکتر و با قرص و آمپول حالش بهتر می شه اما معلوم نشد این درد از چیه.روز های بعد هم همین دل درد ها ادامه داشت که مامان به بابا پیشنهاد می ده یه مدت نرو سر کار بمون خونه من ازت مراقبت می کنم!(مامان ساده).هر روز مامان با پول خودش برای بابام مرغ می خرید و آب پز می کرد دقیقا سی روز!با پول خودش بابام رو می برد دکتر و براش دارو می خرید.تا به حال پدرم رو انقد مهربون ندیده بودم.عاشق مامانم شده بود!تا اینکه حالش خوبه خوب میشه و 2 تا از عمه هام و دختر عمه هام و مامان بزرگم میان خونمون برای عیادت.

پدرم (پدر نامردم)شروع می کنه به حرف زدن.....

بقیه برا پست بعد.

 

+ پست بعدی رو دو روز دیگه می زارم :)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 18:21 توسط فرزند پدرم |

سلام بالاخره اومدم....

بابام با فرشته آشنا شده بود.فرشتــــه یه زن مطلقه بود با دو تا دختر دبستانی.می گفت شوهر سابقش معتاد بوده.بابام شبا کنار مامانم می خوابید و تا صبح با فرشته خاانم اس ام اس بازی می   کرد(اون هم با این سن و سال)...هنوز هم نمی دونم مامان چطور تحمل می کرد و خوابش می برد...یعنی خوابش می برد؟یه بار نشد از در اتاقم بیام بیرون و بابام رو در حال اس ام اس دادن نبینم!دیگه کارش شده بود تفریح با فرشته و دختراش...سوار ماشین می کردشون و مثه یه خونواده ی خوشبخت رفتار می کردن....

یه شب ما رو نشوند تو ماشینش و برد طرفای خونه ی فرشته اینا...راحت ازش حرف می زد.

گذشت....

یه روز مامان می ره خونه ی دوستش که همسایمون هم بود که می بینم در پشتی (هممون دری که یه زمانی محل رفت و آآمد لیلا و بابام بود)باز شد و چند نفر اومدن تو.یه خاانم چادری اومد در حالمون و زد.تنم می لرزید آروم در رو باز کردم ....سلام کردیم گفت با مامان کار داره...سریع زنگ زدم به مامان و گفتم اینجا یه خبراییه.زود خودتو برسون.تا مامان بیاد اون خانم رو دعوت کردم تو هال.نشستم پیشش.پیشونیم رو بوسید و گفت تو چقدر معصومی! هیچ احساسی نسبت به حرفش نداشتم.(با کلمه ی "معصوم"مشکل دارم)..مامان اومد که دید رنگم پریده سریع بلد شدم و کنارش نشستم.می دونستم قراره چی پیش بیاد.مدام خاطرات لیلا از جلوی چشمام رد می شد.از خودم می پرسیدم این بازیا کــــی تموم میشه؟؟؟به خودم اومدم.اون خانم می گفت من مسئول کلاس های قرآن هستم و گاهی تو خونه م مولودی هم می گیرم.فرشته خانم یکی از خانم هاییه که تو مجالس من شرکت می کنه.ازم خواهش کرد تا امروز بهااش به اینجا بیام و با شما صحبت کنم.مامان گفت اینطوری که نمیشه بهتره خودش هم بیاد(فرشته دم در بود پیش بابام).اون خانم موبایلش رو در آورد و زنگ زد بهش.رفتم کنار پنجره موندم تا زود تر ببینمش.عینک آفنابی زده بود.تو مایه های همون لیلا بود.یه مانتوی سفید با خط های صورتی.چقدر با پدرم راحت بود!معلوم بود خیلی با هم صمیمین.جلوی اون خانم از مامان پرسیدم:مامان به نظرت ما چند تا زن دیگه رو تو این خونه می بینیم؟مامان نگام کرد و سرش رو تکون داد...

فرشته وارد شد ما هم به ااحترام اومدنش بلند شدیم.یادم نیست که مامان رو بوسید یا نه.نشست روی مبل نزدیک مامان.موقع معرفی خودش این طور شروع کرد:من فرشته هستم دوست شوهرتون!!.....گفت شوهرتون به من گفته که یه زن پیر و مریض داره که نمی تونه باهاش جایی بره و ناچارا به فکر یه زن دیگه افتاده.اما می بینم ماشالله شما سالمین یه خرده متعجب شدم....نظر شما چیه؟ مامان گفت تو واقعا حاضر شدی که با دو تا بچه یه پسر هم برای شوهرم به دنیا بیاری؟ فرشته گفت نه!ما رفتیم دادگاه و شوهرتون تعهد داده که ازم بچه نخواد...حالا نظر شما چیه؟با این ازدواج موافقین؟ مامان گفت: شما که همه ی کاراتونو کردین بعدشم کدوم زنی می گه  من موافق با ازدواج مجدد  شوهرم هستم؟با خودتون فکر نکردین حالا که  قراره سومین زن زندگی شوهرم باشین پس شوهر من می تونه چه جور آادمی باشه؟اون حتی خرج بچه ش رو هم نمی ده.فکر می کنی زندگیت بهتر میشه؟می دونی صمیمی ترین دوستای شوهر من کثیف ترین آدمای این شهرن؟من فقط حقیقت رو می گم شوهر من آدم مسئولیت پذیری نیست مطمئن باش یه روزی تو رو هم می زاره و می ره سراغ یکی دیگه.مثل من...مثل لیلا

اون خانم که حسابی جا خورده بود از مامان تشکر کرد و گفت ممنونم که منو آگاه کردین دیگه قید شوهرتون رو می زنم.مامان گفتت بعید می دونم که اون به راحتی ازت سرد بشه حالا حالاها باهات کار داره.تو این فاصله اون خانم چاادری آدرسش رو به من داد و برای یه مولودی دعوتمون کرد.

رفتن....حالا بابام با چه رویی می خواست باز هم بیاد پیش ما؟خیلی راحت....بدون کوچکترین شرمندگی....

به اون مولودی رفتیم برای اینکه ثابت کنیم نه فرشته برامون مهمه و نه...اتفاقا تو اون مولودی فرشته یکی از فعال ترین عضو ها بود!

روز های بدتری انتظارمون رو می کشید و ما  بی خبر بودیم....

+حالا یه خبر: 2۵ خرداد1390 مامان و بابام از هم جدا شدن...ماجراش رو الان تعریف نمی کنم...می خوام به ترتیب همه ی اتفاقات رو بنویسم.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 17:27 توسط فرزند پدرم |

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 14:25 توسط فرزند پدرم |

حالم ازش به هم می خوره.بدم میاد در موردش بنویسم.ولی می نویسم.شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

بعد از لیلا بابام شد یه مرد نمونه.دیگه می گفت زن چیه؟ازدواج مجدد چیه؟پسر چیه؟همین زن و بچه برام کافیه.یه مدت گذشت شاید یه سال شایدم...نمی دونم.با پولایی که به ما نمی داد و قایم می کرد یه پراید خرید.اون موقع باهاش قهر بودم.معمولا من تو 365 روز سال شاید فقط 65 روز باهاش آشتی بودم اونم به لطف عید و تولد و این مسخره بازیا.دلیل قهرمون خیلی چیزا می تونست باشه.مثلا وقتی به مامانم توهین می کرد(می دونم بعضیا میگن به تو ربطی نداره.خب منم بهشون می گم به شما ربطی نداره اوکی؟)یه قرون پول هم بهم نمی داد.

اون موقع ها دانشگاه قبول شدم.رشته ی مورد علاقه ام!! اما آزاد.پیش دانشگاهی که بودم اون آموزشگاهی که می رفتم برا تست زبان..بهم پیشنهاد داد که برم اونجا کار کنم.پولش اونقدر کم بود که حالم بهم می خورد به یکی بگم می رم سر کار.با این حال رفتم.از هیچی که بهتر بود.بابام قبول نکرد واسه دانشگاه 1000تومن هم بده.من موندم و مامان.یه روز خیلی غصه تو دلم بود و گریه می کردم به مامان گفتم پس چرا پدر دوستام این طوری نیستن؟مامان گفت یا بابات پول دانشگاتو می ده یا خدا همون مقدار پول و ازش می گیره.اون روز از حرف مامان خنده م گرفت...شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

بابام که اون روزا یه ماشین صفر زیر پاش بود و برا خودش یه لپ تاپم خریده بود جلوی من زیاد کلاس می زاشت.تا منو می دید یا با سوئیچ ماشینش بازی می کرد یا لپ تاپش و دست کاری می کرد.یکی نبود بهش بگه آخه....اینی که داری باهاش اینجوری رفتار می کنی بچته.یه مت رفتار بابام مشکوک شده بود.می گفت با ماشین می ره تو آژانس کار می کنه و واسه همین شبا نمیاد خونه.یادم نیست یه شب چی شد که مامان مجبور بود ساعت 3 شب بهش زنگ بزنه که می بینه گوشیش خاموشه.تصمیم می گیره به همون آژانس زنگ بزنه و اونا می گن کی؟شوهر شما؟ایشون اصلا شبا اینجا کار نمی کنه!!!!!!!

بـــــــــــــلــــــــــــــــــــه بابای ما دوباره آره!

صبح میاد خونه و مامان میگه راسشو بگو جریان چیه .. از مامان اصرار از بابا انکار.عمه م چند روز بعد میاد خونمونو وسط حرفاش یهو لو می ده و به مامان می گه آخه این شوهرت(همون داداش خودش)آدم بشو نیستا باز با این لیلا یه خونه اجاره کرده و....حرفشو می خوره!!!!!مامان میگه چــــــــــــــــــی؟لیــــــــــــلا؟؟؟؟؟؟(یادتونه بابام گفته بود من یه مردم و قول می دم دیگه هرگز سراغ این کارا نرم؟)مامان هم به بابام میگه که من می دونم تو بام رفتی سراغ اون زنه و بهت گفته بودم هروقت رفتی طرف اون دیگه هرگز برنگرد اما بابام می گه نه!لیلا کیه؟من با یکی دیگه آشنا شدم!!!!!!!فرشتــــــه!!!!!!

 

+ این پست رو وقتی نوشتم که ازش عصبانی بودم واسههمین اولش اون طوری شروع شد

+هرکی این ماجرا هارو باور نمی کنه خب دیگه نیاد و نخونه چرا تو پیام خصوصی تیکه میندازی؟

حـــــــــــــــــالــــــــــــــــــــــا خـــــــــــــــبـــــــــــــــــر بـــــــــــــــــــــــــــد:

طلاق موند برا ۵ خرداد!!!! :(

+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 12:35 توسط فرزند پدرم |

نمی نویسم چون اصلا تو شرایط خوبی نیستم

فقط دو روز مونده

دو روز تا.....

عسل چی شد که فکر کردی چون موبایل داشتم پس بچه مایه دارم؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 20:11 توسط فرزند پدرم |

ســـــــالــــــگـــــرد بــــزرگــــتــــریــــــن

اشـــــتـــــبــــــاه زنــــدگـــیـــتـــــون

شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

مــــبـــــارکــــــــــــ

Smiley from millan.net

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 16:5 توسط فرزند پدرم |

یه روز که لیلا خونه نبود بابام به مامانم می گه بیا خونه رو بگرد ببین می تونی صیغه نامه رو پیدا کنی یا نه.مامان منم میره.این وسط من نگران بودم.نگران اینکه داریم بی اجازه وسایلای یکی و دست می زنیم.بــــــله اینم از صیغه نامه.مامان موفق شد.حالا شاید خوشحال ترین زن دنیا بود!چند روز بعد بابام لیلا رو طلاق داد با مهریه یک عدد(!) سکه.بعد از دو ســــــــــــــال که برای من و مامان یه عمـــــــــــــر بود.بعد از اینکه طلاق گرفتن دو تایی همه ی شهر رو با هم می گردن و میان خونه تا لیلا وسایلاشو جمع کنه که بابام گفت  باز هم بهم پیشنهاد داد(اینجا با توجه به هوشتون می تونین متوجه بشین که چه پیشنهادهایی داد).که بابام از اونجایی که به اصطلاح سرش به سنگ خورده بود به زمین زل می زنه و به گناه!!! نمی افته.چه مرد پاکی!!

حالا باید می اومد پیش ما زندگی می کرد.همه از جمله خود من ، مامان رو سرزنش می کردیم و می گفتیم حد اقل یه تعهد ازش بگیر.کسی که یه بار سراغ این کارها می ره پس این کاره ست.اما مامان به حرف های ما اهمیتی نمی داد.یه روز تا می تونستم باهاش دعوا کردم ...گریه کردم.... داد زدم می گفتم اصلا می فهمی داری چیکار می کنی؟یادت رفته بابا چه طوری تو رو مثه یه لباس کهنه انداخت دور؟چه طوری جلوی ما هرکاری کرد؟عذابمون داد؟مامان هم چون اصلا حوصله ی این حرفارو نداشت و مثه این دخترای 14 ساله ،عشق(!) (شما به جای این کلمه می تونید از کلمه های دیگه هم استفاده کنید)چشمش رو کور کرده بود گفت باشــــــه تو دخالت نکن ...

اصلا انگار برای کسی مهم نبود که منم اینجا زجر کشیدم انگار مامان نمی فهمید منم تو این خونه حقی دارم ..مگه بیراه می گفتم؟همه با من هم عقیده بودن.یکی می گفت حالا که خونه نصف نصفه بهش بگو به شرطی رات می دم که همش رو به نام من کنی.. یکی می گفت مهریه تو ازش بگیر...یکی می گفت اصلا نزار برگرده.... به هر حال اون روزا بود که فهمیدم فقط مامان رو می بینن و می گن من راهم جداست.اون روزا از بس شنیده بودم که می گفتن تو یه روزی ازدواج می کنی و می ری حالم از این حرف بهم می خورد.

وقتی دیدم مامان بی خیال تر از این حرفاست خودم نشستم و با بابام صحبت کردم.گفتم تو زندگی رو برامون زهر کردی.روزی نبود که عذاب نکشیم.دو سال تحمل کردیم .من تو رو تو هر وضعیتی با لیلا دیدم(حالا نه هر وضعیتی ...مبالغه بود)...این انصاف نیست که داری مامان و گولش می زنی.از روزی که به دنیا اومدم جلوی همه می گفتی من و نمی خوای.باید تعهد بدی...

بابام می گفت ببین دخترم(!) من یه مردم و غرور دارم نمی تونم تعهد بدم.وقتی یه مرد(!) یه حرفی می زنه پاش وایمیسه.من به مامانت قول دادم که دیگه هرگز سراغ این کارا نرم و ازدواج مجدد نکنم.من به مامانت عادت کردم و اصلا نمی تونم بدون اون بمونم.کسی به خوبی اون نمی تونه منو نگه داره.حالا تو این مدت یه اشتباهی کردم و الان هم بخشیده شدم.اما قول می دم که دیگه هیچ وقت سراغ این کار ها نرم(اینجا رو یادتون باشه که قول داد هیچوقت از این کارا نمی کنه.....)

مامان هم یه روزی که من خونه نبودم یه کاغذ میاره و به بابام میگه اینجا بنویس که دیگه زن دوم نمی گیری!بابام هم می نویسه که تعهد می دم تا 10 سال آینده زن نگیرم!!!!!! و مامان راضی بود!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 14:49 توسط فرزند پدرم |

لیلا که فهمیده بود قراره از این خونه پرت بشه بیرون کمی نگران به نظر می رسید.اون روز مثل خیلی از وقتای دیگه با پر رویی اومد تو حیاط ما و چند بار پدرم و صدا کرد اما بابام محلش نذاشت.همونطور که صدا می کرد نزدیک تر می شد تا اینکه کم کم اومد نزدیک در هال!!! و در و باز کرد و هی صدا می کرد و می گفت بیا کارت دارم!اما بابام جوابش رو نمی داد.لیلا که دم در هال !! بود اومد تو ...اومد تو هال..همونجا که مامان و بابام نشسته بودن..تو خونه ی ما..تا وسطای هال اومد تو و من دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.از اتاقم اومدم بیرون و ..... بگذریم....خلاصه لیلا رفت طرف خودش... به این فکر می کردم که مادرم چقد می تونه بدبخت باشه که داره این صحنه ها رو می بینه.همسر دوم شوهرش یه بد کاره ی بی چشم و روئه که حاضره جلوی ما هرکاری بکنه.به خودم فکر می کردم.به حرمت های شکسته شده ی پدر و دختری...زن و شوهری...حتی گاهی مادر و دختری!به شب اولی که بابام و لیلا با هم بودن فکر کردم.همون شبی که ساعت 12 به گوشی بابام زنگ زدم و حرمت و شکوندم.به 4 شنبه سوری همون سال فکر می کردم که وقتی از خونه ی داییم اومدیم خونه دیدیم همه ی پسرای محل نشستن تو حیاط و پدرم و لیلا با یه جعبه شیرینی پیششونن و من از خجالت نمی تونستم برم تو خونه.به روزایی که عشق بازی هاشون رو می دیدیم ...به پاکی مامان ...

چند ساعت بعد قرار شد آماده شیم و بریم خرید.پدرم رفت لباسش رو بپوشه که دیدیم صدای دعواشون میاد.این دفعه دعوا خیلی شدید تر بود.آخه دیگه بابام لیلا رو نمی خواست.مثه همون موقع هایی که مامانمو تنها گذاشت و حالا داشت ادای عاشقارو در میاورد.از پنجره ی اتاقم نگاشون می کردم.پدرم خیلی شدید داشت کتکش می زد!تاحالا اینجوری ندیده بودمش.لیلا هم کم نمیاورد.رفتن تو اتاقشونو بازم دعوا...مامان که دید ممکنه یکی این وسط بمیره سریع رفت پیش اونا تا جداشون کنه.منم باهاش رفتم.که دیدم لیلا افتاده رو زمین و از گوشش خون می ریزه و بابام داره خفه ش می کنه  و صورتش زخمیه!من این صحنه هارو فقط تو فیلما دیده بودم و حالا...مامان جداشون کرد و لیلا رو آروم کرد.3تایی گریه می کردیم.من و مامان و لیلا!لیلا به مامان می گفت ببخش شوهرتو ازت گرفتم اذیتت کردم.به من می گفت پدرتو ازت گرفتم منو ببخش.مامان لیلا رو بغل کرد و بوسش کرد!(چون ساده بود و حرفای لیلا رو باور می کرد) من گریه می کردم و تو دلم می گفتم اگه تو نمی گرفتیش یکی دیگه می گرفت .پدر من موندنی نیست.

بعد از این صحنه ی دراماتیک من مامان و بابام! رفتیم خرید..................با پول مامان

و لیلا صیغه نامه رو قایم کرد که بابام طلاقش نده. پدرم دیگه اومده بود طرف ما.نمی رفت پیش لیلا وبه مامان قول داده بود که طلاقش می ده.پدرم ازم می پرسید چرا باهام حرف نمی زنی؟چرا نمی زاری بهت دست بزنم؟ منم گفتم نمی دونم چرا احساس می کنم منو تو به هم محرم نیستیم......
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 13:31 توسط فرزند پدرم |

کم کم با خبر شدیم که پدرم صیغه ی دو ساله ی لیلا رو به ۱۰ سال تمدید کرده و دیگه به همه ثابت کردیم دیدین پسر نمی خواست؟دیدین دلش هرزه بود؟احساس سبکی می کردم از اینکه بالاخره فهمیدم مشکل پسر نبودن من نیست ... و چیزه دیگه ایه.

صدای داد و بیداد لیلا و بابام هر روز بالاتر می رفت و دیگه صدای کتک زدنشون هم می شد شنید و من همچنان وحشت می کردم.

مامان دیگه مستقل شده بود همه ی وسایل خونه حالا مال خودش بود چون خودش خریده بود. همه چیز برای ما خوب پیش می رفت ... دیگه فقط دعا می کردم پدرم بر نگرده.

کم کم گیر دادنای معلم فیزیکم شروع شد. هر جلسه بهم می گفت تو وقتی می خندی چشمات هنوز غمگینه...چشمات نمی خنده.و من هنوز نفهمیدم فلسفه ی خندیدن چشم چیه.تا اینکه یه روز منو از کلاس برد بیرون و گفت همه چیزو بهم بگو....بیاییم اسمش رو نذاریم فضولی.من رک و پوست کنده همه چیو گفتم.اولش دوست داشت بشینه برام گریه کنه ولی خیلی محکم گفت وقتی نمی تونی شرایطی رو تغییر بدی باهاش کنار بیا...مگه من تا اون موقع کنار نیومده بودم؟

گذشـــــــــــــت Smiley

یه روز صبح وقتی من خواب بودم پدرم با گریه اومد پیش مامانم و گفت دیشب خواب مادرتو دیدم.خواب دیدم سر خاکش نشستم و دارم گریه می کنم.مامان منم زد زیر گریه!

پدرم تقاضای بخشش کرد و مامان گفت به شرطی که لیلا رو طلاق بدی.وقتی بیدار شدم و فهمیدم جریان چیه دلم می خواست فقط ۵ دقیقه هم که شده مامان بشه بچه ی من و منم هرچقد که دلم می خواد ....بزنمش؟ نه ادبش کنم.بس که ساده ست و گول این بابای منو می خوره.پدر من همون روز می گه بیاین ببرمتون خرید!!! منم طبق معمول ناراضی اما چاره ای نداشتم.

لیلا که فهمیده بود قراره بندازیمش بیرون.....

 

+ باید برم.بقیه برا بعد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 15:48 توسط فرزند پدرم |

کمی از لیلا بگم.به پدرم گفته بود تو دومین شوهر منی که بعدها فهمیدیم بابام چهارمی بوده!لیلا خانوم ۲ تا دختر داشت یکی ۴ سال و اون یکی ۲ سال از من بزرگتر بود.با پدرشون زندگی می کردن تو ورامین.

گفتم که لیلا لباس بچه می شست و رو طناب پهن می کرد که بگه آره خبراییه.پدرم هم خوشحـــال .به همه ی فامیل خبر می ده که لیلا بارداره.عمه هام خونمون زنگ می زنن و این خبر به ما هم می رسه.پدرم که روی سنگ پای قزوین و کم کرده بود خودش میاد پیش ما و میگه بالاخره به آرزوم رسیدم.

مامان خیلی نگران بود.مطمئنا با سن و سالی که لیلا داشت اون بچه ناقص می شد.۶ ماه گذشت اما هیچ تغییراتی توی لیلا ایجاد نشد......لیلا حامله نبود!!پدرم که اون همه امیدوار شده بود و هفته ها به ما سر نمی زد عصبانی میشه و لیلا رو می بره دکتر که می فهمه لیلا اصلا بچه دار نمیشه و خودش هم این موضوع رو می دونه و فقط خواسته پدر منو گول بزنه.برای دوا درمونش خیلی خرج می کنه اما این بچه قرار نبود هیچوقت به دنیا بیاد.

خب پدر من که پسر می خواست و حالا فهمیده بود لیلا بچه دار نمیشه مسلما باید طلاقش می داد چون لیلا به هیچ دردی نمی خورد حتی یه نیمرو هم درست نمی کرد.اما... بابام طلاقش نداد.یه چند ماهی که با دعوا گذروندن فقط صدای داد و فریادشونو می شنیدیم.من از دعوا کردن می ترسم حتی می ترسم صداش رو بشنوم و وقتی اونا داد می زدن تنم می لرزید

پدرم که دید لیلا به هیچ دردی نمی خوره و فقط به خاطر پول مونده تصمیم گرفت طلاقش بده.اومد پیش مامانمو گفت لیلا همین جوری راحت نمی ره بزار بیام پیش اما اون هم تنهایی رو می بینه و می ره خونهی مادرش....مامان منم ســـــاده !!! قبول کرد!

خیلی عصبانی بودم.این درست نبود که پدرم راحت بخشیده بشه اینطوری باز هم سراغ اون کار می رفت....۲ روز گذشت و من توی این دو روز حاضر نبودم پدرم رو ببینم.فقط تو اتاقم می موندم.سومین روز...صدای مامان لیلا میاد!...بـــــله اومده بود که پدر منو راضی کنه! من و مامان رفتیم تو حیاط اونا که ببینیم جریان چیه.داشتن می گفتن لیلا کسی رو نداره..پدرم گفت باشه قبول من یه روز می رم پیش زنم یه روز میام پیش لیلا!من که داشتم از تعجب شاخ در می آوردم گفتم چــــــــــــــی؟ ..مامان لیلا گفت دخترم تو دخالت نکن.منم گفتم تو حرف نزن که کاملا از گذشته ت با خبرم.خانومه اینجوری شد

مامان رو به بابام گفت خیلی پستی من بازم گول خوردم و با گریه اومددیم خونه ی خودمون.مامان همه ی وسایلایی که تو این ۳ روز بابام آورده بود خونه ی ما از پنجره ی اتاق من پرت کرد تو حیاطشون.شب بابامو تو حیاط دید و یه کم دعوا کرد بابام حتی به مامان نگاه نمی کرد زل زده بود به زمین....

اون شب با خودم فکر می کردم اگر پول داشتم مامان و از این خونه می بردم تا دیگه دست بابام بهش نرسه و نتونه گولش بزنه.

 

+این پست رو دوست نداشتم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 15:31 توسط فرزند پدرم |

تـــــولـــــد مــــن

چند روز بعد از تولدم پدرم با یه چیز چرت و پرت میاد پیش ما و بهم میگه ببین زن بابات برای تولدت کادو خریده!!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےجلوی مامان اینارو می گفت.اون به اصطلاح کادو رو گذاشت پیش منو رفت.مامان هم برش داشت و برد گذاشت جلوی درشون.اون لحظه نمی دونستم باید چیکار کنم اشکام نا خود آگاه می ریخت و از خدا می پرسیدم یعنی تو به این خوبی می تونستی یه همچین آدمی رو خلق کنی؟

روز مـــادر

چند هفته ی بعد روز مادر میشه.پدرم یه پیرهن مزخرف می خره و میاد پیش ما(اگه میگم مزخرف به خاطر این نیست که ازش بدم میاد واقعا مزخرف بود).همون طور که پیرهن تو دستش بود در و باز می کنه و میاد تو .مامان روی مبل نشسته بود و سعی می کرد چشمش به بابام نیفته و من به هر دو شون نگاه می کردم.پیرهن و گذاشت جلوی مامان و گفت روزت مبارک ! مامان عصبانی شد و پیرهن و پرت کرد طرف بابام و گفت اینو بده به لیلا و زد زیر گریه.منم که همیشه از گریه ی مامان گریه م  می گرفت....از دیدن لبخند همیشگی بابام حالم بهم می خورد.پدرم در حالیکه با خیال راحت سوت می زد رفت پیش لیلا....یادم نیست پیرهن چی شد.

تــــولـــــد مــــــامـــــــان

پدرم یه جعبه شیرینی خرید و اومد پیش ما.تا دهنش و باز کرد که تبریک بگه مامان گریه ش گرفت و گفت برو بیرون و جعبه  ی شیرینی رو از دست بابام گرفت و از پنجره انداخت تو حیاط.پدرم هم رفت پیش لیلا و با هم رفتن بیرون.منم رفتم تو حیاط و جعبه ی شیرینی رو برداشتم و خوردم؟نـــه.بر داشتم و رفتم جلوی در اونا محترمانه گذاشتم جلوی درشون.داشتم بر می گشتم که یادم اومد بابام چه طوری دست لیلا رو گرفته بود از کنار من و مامان رد شد و دو نفری با خنده به ما سلام کردن.دوباره برگشتم سمت جعبه ی شیرینی بازش کردم و ریختم رو زمین و روشون راه رفتم تا له شه!!!

 

خــــیلی جالبه که وقتی لیلایی در کار نبود پدرم اصلا یادش نبود کی روز مادره کی تولد مامان!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 12:9 توسط فرزند پدرم |

بدبختی ما تازه شروع شده بود.پدرم که از نظر شخصیتی تو سطح پایینی بود برای اذیت ما دست به هرکاری می زد.توی کوچه اون زن و می بوسید و جلوی بقیه طوری رفتار می کرد که بگه من الان خوشبختم.خانومای کوچه هم که عاشق این برنامه ها.می اومدن همه ی خبرارو می زاشتن کف دست مامان.نمی شد باهاشون برخورد نکنیم.زیاد پیش اومد که اونارو دست تو دست هم تو خیابون دیدیم.کم کم همه فهمیدن.داییم که نگران سلامتیش بود  پاشو تو خونمون نمی زاشت می گفت حالم بد میشه!اوایل همش حس می کردیم یه چیزی تو خونه کمه.یه روز وقتی من نبودم بابام میاد تو خونه و .... مامان گفت من مثه اون زن کثیف نیستم که حاضر باشم با مردی که با یکی دیگه ست....و بابام خجالت می کشه و می ره.(خجالت؟اونم بابای من؟)
روز تولدم که تو یه روز مزخرفیه(۱۳ فروردین) پدرم رو دیدم که با اون زن و خونوادش رفت بیرون و من و مامان هم با دوستم و مامانش رفتیم.حتی یه اس ام اس هم بهم نداد.اون روزا با خودم می گفتم وقتی بابام این همه بی رحمه پس هیچ کسی نمی تونه برام تکیه گاه باشه.دلم می خواست رو پای خودم وایسم.آینده و رو اینطور تصور می کردم که تنهام و فقط گاهی دوستام بهم سر می زنن.

وقتی براشون مهمون می اومد الکی بلند می خندیدن و من گریه می کردم از خودم می پرسیدم چرا مامان من نباید بخنده؟شعر می گفتم تو شعرا به بابام بد  و بیراه می گفتم.همیشه تصور می کردم بابام و یه جا بستن و من انقد می زنمش که جفتمون می میریم.اون زن که یه هرزه بود الکی لباسای بچه می شست و می زاشت تو حیاط که خشک شه تا مامان ببینه و غصه بخوره.اصلا بچه ای در کار نبود!خودش هم با لباسای....می اومد تو حیاط .البته حیاط خودشون و گفتم پنجره ی اتاق من تو حیاط اونا بود.و کنار دیواری که تو حیاط بود اندازه ی یه در. دیوار نداشت که راه رفت و آمد بابای نامردم باشه.

یه روز مامان رفته بود که رو طناب رخت پهن کنه که یهو چشمش بر می خوره تو حیاط اونا و می بینه ....می بینه اون زن ....اون زن ل-خ-ت بدون هیچ لباسی تو حیاطه!!!!!!!!!!!کنار بابام.اهههه از این قسمت بگذریم حالم بهم می خوره.

یه روز مامان خونه نبود تو اتاقم نشسته بودم که دیدم صدای خنده ی اونا میاد.من احمقم رفتم کنار پنجره(باور کنید نمیشه نرفت...می تونید اسمش رو بزارید فضولی...اصلا به خودم مربوطه) اون لحظه من ..... (بزارید راحت بگم)لبای بابام رو رو لبای یه زن هرزه دیدم!!!!! و بالا آوردم تا صبح هیچی نخوردم و فقط گریه کردم.این ماجرا رو برای هرکی تعریف کردم اونم گریه کرد...

فعلا حالم بد شد بقیه ش رو بعدا می نویسم.....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 21:46 توسط فرزند پدرم |

کم کم با پول مامان برام یه اتاق درست کرد.دبیرستان بودم.خوشحال بودم که منم اتاق دارم.یه جا واسه درس خوندن...

بعد از یه مدت باز هم با پول مامان تصمیم گرفت کنار اتاق من یه خونه ی کوچیک درست کنه.شبیه یه سوئیت.گفت می خوام اجاره بدم.مامان منم ســـــــــاده.خوشحـــــــــال!!!

خونه رو ساخت... از اون جایی که همیشه با پسرای جوون و بد دوست بود و بهشون می گفت واسه من یه زن پیدا کنید به گفته ی خودش یکیشون یه خانومی رو میاره و میگه اینم همونی که می خواستی.

اون خانوم یه خانوم معروف و بد کاره تو شهرمون بود!!!مامان جریان و فهمید و به دست و پای بابام افتاد.بهش می گفت آخه تو که داری این کار و می کنی اما چرا با یه زن بدکاره؟؟؟آبرومون می ره.می خوای از اون بچه دار شی؟

همه چیز راحت پیش رفت و یه روز بابام اومد خونه و مامان تو جیبش رو گشت و یه صیغه نامه پیدا کرد.۲۱ بهمن سال ۸۵.

لیـــــــــــــــــــلـــــــــــــــــا و بابام

فقط ۵ ثانیه خودتون رو بزارید جای مامان من.۱....۲....۳....۴.....۵   .... مامان از خونه رفت بیرون .رفـــــت یه جای خیلی دور.یه جا که فقط درخت و سبزه....و هر چی بود جز آدم.داد زد گریه کرد.خدا رو صدا زد اونقدر داااااد زد که دیگه صداش در نیومد.اومد خونه.بابام با کمال پر رویی گفت غذای من کو؟من شوهرتم وظیفه تو انجام بده.مامان با ترس براش غذا آورد در همین حین بابام که دراز کشیده بود تلفن خونه رو برداشت و زنگ زد به لیلا: عزیزم حالت خوبه؟ اصلا نگران نباش اینا همش التهابات بعد از ازدواج ماست کم کم همه چی آروم می شه میارمت همین جا.دلم برات تنگ شده...........................لعنـــــــــــــــــت به....

۳۰روز با لیلا خونه ی عمه م اینا موندن.عمه ی نامرد.

یه روز از مدرسه اومدم خونه و دیدم خاله و شوهر خاله م هستن و مامان داره گریه می کنه.

بابام لیلا رو آورده بود خونه ی ما.....تو زیر زمین!!!!با همون مانتوی مدرسه رفتم پایین تا ببینمش.یه زن کثیف و فوق العاده زشت.حالت تهوع داشتم.نمی تونستم تو صورتش نگاه کنم.چشماش از حدقه در اومده بود.هر ۳۲ تا دندونش معلوم بود.جلوی سرش یه کم کچل بود.بوی گند می داد.خدایا این حیوون می خواست زن بابای من بشه؟؟؟؟تو همین خونه؟دیگه شده بود.همین جا هم بود.اون خونه چون هنوز کامل نبود ۳  ۴ روز تو زیر زمین موندن!!کم کم خونه رو ساخت و پدرم فرش اتاق منو برداشت و برد برای خودشون!وقتی تو اتاقم نماز می خوندم صدای خنده ی اونا می اومد.دیگه نماز هم نخوندم....(بحث دینی نکنید به خودم مربوطه).

با اصرار مامان ...بابام وسط حیاط یه دیوار درست کرد.متاسفانه اتاق من می افتاد طرف اونا.و باز هم متاسفانه من گوشام بیش از حد می شنوه......باز هم بگم؟؟؟؟؟؟شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

+دلم خواست بعضی چیزارو تکراری بنویسم

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 17:53 توسط فرزند پدرم |

بعد از بندر عباس به قول نویسنده ها دیری نپایید که پدرم شد همون آدم قبلی...دوباره هر جا می نشست همون حرفارو می زد.اون روزا  از این جمله ها متنفر بودم:

+ ما مشکل داریم

+ من پسر می خوام

+ زنم به درد نمی خوره

روزی نبود که از ازدواج حرف نزنه.صبح ظهر شب.هروقت مامان می پرسید داری کجا می ری؟ می گفت پیش دوست دخترم.هروقت می پرسید کی بر می گردی؟ می گفت هیچوقت.زبون تلخی داشت.یکبار نشد ما رو با چشم گریون از خونه ی مادر بزرگم نیاره خونه.یه موتور داشت.ما رو به زور می نشوند روش می برد تا هرجا که دلش بخواد نصفه شبم حتی تو رعد و  برق باد و بارون با همون موتور میاورد خونه.البته باز هم با چشم گریون چون جلوی خونوادش هرچی دلش می خواست به ما می گفت.

زن مطلقه  یا بیوه یا حتی دختر مجردی باقی نمونده بود که پدر من ازش خواستگاری نکرده باشه اون هم با گل و شیرینی.چرا یکی ازش نپرسید تا حالا واسه زنت چند بار گل خریدی؟

به همه می گفت زنم مریضه و ....(بی خیال).فقط خدا می دونه که این مرد(!) چندتا مامور فرستاد در خونمون واسه مامان که بره دادگاه یا برای رضایت ازداج مجدد بابا یا برای طلاق.

فکر کنید ظهر با ما خیلی خوب راحت ناهار می خورد بعد از ظهر مامور می فرستاد!

یه بار داشتم تنها تو حیاط بازی می کردم دیدم صدای گریه ی مامان میاد.بابام یه چوب گذاشته بود رو پای مامان و فشار می داد.می گفت اگه اینو امضا نکنی پاتو می شکونم.حالا چیو امضا نکنه؟یه برگه که بابام متنش رو نوشته بود :اینجانب (اسم مامان) بدلیل نازایی رضایت می دهم همسرم آقای(اسم بابام) اقدام به ازدواج مجدد کند.امضا

نازایی؟؟؟؟؟؟؟؟ پس من این وسط کی بودم؟چون دخترم.. پس اصلا وجود ندارم؟زنی که دختر به دنیا میاره نازاست؟لعـــــنــــت به.....

تو یه هال زندگی می کردیم.من که عاشق درس خوندن بودم کتابام رو می بردم تو آشپزخونه .آشپزخونه که...مثه یه راهروی کوچیکه و رو به پشت بوم پله داره.رو پله ها می نشستم و درس می خوندم و بابام از قصد صدای تلویزیون رو بلند می کرد یا شعر می خوند و من آروم گریه می کردم و اون ادای گریه کردن من رو درمیاورد و می خندید.

اون موقع مامان با بیست سال سابقه بازنشسته شد و ماهی فقط ۷۰ تومن می گرفت و بابام هر ماه تهدیدش می کرد و ۵۰ تومن رو می گرفت واسه خودش و می زاشت تو بانک.حالا تو پست های بعدی می گم با  این پولا چیکار کرد.واسه مامان فقط ۲۰  تومن می موند...

اوایل وبلاگ یادم رفت بگم بابام بعد از ازدواج با مامانم از دختر خاله م هم خوشش اومد و به خاله م هم پیشنهاداتی داد ...

از پست بعدی تازه دردمون شروع میشه....headache.gif

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 16:38 توسط فرزند پدرم |

دعواهای زیادی داشتیم به خاطر زهرا و مادرش.دیگه شده بودیم مثه یه سریال واسه همسایه ها.پدرم هم هرجا می نشست می گفت من پسر می خوام من این بچه رو نمی خوام.این زن به درد من نمی خوره.هرکی بهش می گفت ایشالا عروسی بچه ت می گفت اول عروسی باباش.همه واسه این حرفش می خندیدن.فکر می کردن شوخیه.این من و مامان بودیم که می دونستیم اصل قضیه چیه.می تونم به جرات قسم بخورم که روزی نبود پدرم حرف از ازدواج مجدد نزنه و نگه پسر می خوام.سر سفره موقع خواب تو هر وضعیتی اون روز رو برامون کوفت می کرد.من اتاق نداشتم.3 نفری تو یه هال زندگی می کردیم.من عاشق درس خوندن بودم.اما پدرم مخالف بود واسه همین فقط سعی می کرد سنگ بزاره جلوی پای من.کتابامو بر می داشتم و می رفتم تو آشپزخونه که درس بخونم.آشپزخونه که ...مثه یه راهروی تنگ و کوچیک بود.که رو به پشت بوم پله داشت.من روی پله می نشستم و می خوندم و پدرم عمدا تلویزیون رو با صدای بلند نگاه می کرد و بلند بلند حرف می زد و من آروم گریه می کردم و اون ادای گریه کردن من رو در میاورد و میخندید.

یه سال که کلاس دوم بودم بعد از عید پدرم می گه دیگه نمی خوام با شما زندگی کنم می رم بندر عباس و دیگه هم بر نمی گردم.اون موقع اون تولیدی که مامان توش کار می کرد ورشکست شده بود و از حقوق خبری نبود.پدرم بدون اینکه حتی 1000تومن بهمون بده وسایلاشو بر میداره و می بره خونه ی عمه م و خودش هم رهسپار بندر عباس میشه.هیچوقت اون صحنه یادم نمی ره که ازم پرسید این میز و ببرم یا می خوای؟ من فقط نگاش کردم و اون سرش و انداخت پایین و رفت...رفت و ما موندیم با کلی بدبختی.مامان آدم ترسویی بود و از این خونه به اون خونه می رفتیم که شبا اونجا بخوابیم.خونه ی خاله هام دوستای مامان...من یه بچه ی 8 ساله ی افسرده بودم که هیچ کدوم از دوستام حاضر نبودن باهام بازی کنن فقط یه توپ داشتم و تنها می نشستم تو خونه.خواهر برادرای مامان بهش پول می دادن ...می تونم بگم اون وضعیت عین بدبختی بود.زنی که هیچ امیدی به برگشتن شوهرش نداشت و به گفته ی خودش هروقت به من نگاه می کرد اشکش در می اومد و حالا زیر قرض هم رفته بود.اونقدر پاک بود که هیچوقت ...حتی نمی تونم حرفش رو بزنم.یه روز رفتیم خونه ی عمه م  که مامان بهش بگه حد اقل تلویزیون رو بدن تا من تو خونه حوصله م سر نره اما عمه م گفت من مسئولیت دارم و نمی تونم این کار و کنم و خیلی راحت به مامانم گفت خانوم جون داداشم نمی خوادت چرا نمی فهمی؟....

بعد از سه ماه همین آقا که مامان بنده رو نمی خواست با کمال پر رویی برگشت و خیلی راحت اومد تو و گفت من برگشتم ناهار نداریم؟  حتی پولی هم با خودش نیاورد که ما بگیم عیبی نداره رفته به خاطر ما زحمت کشیده که بهتر زندگی کنیم

مامان ساده که همیشه منتظر بهتر شدن بابام بود خوشحال شد و دوباره زندگی رو شروع کرد

اون روزایی که بابام نبود هرشب خواب می دیدم اومده صبح ها که می دیدم نیست مکافات داشتیم چون می زدم زیر گریه...

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 23:26 توسط فرزند پدرم |

شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

بابام یه دوستی داشت.حاج علی صداش می کردن.ترک بود. به حاج علی و خونوادش سپرده بود براش زن بگیرن.از خلخال اونورا.نمی دونم کجا دقیقا.

حاج علی یه دختر مجرد رو تو ولایتشون پیدا کرد.بابام خوشحال بود و مامان نگران .. داغون.. بی پناه

بابام دیگه دوست نداشت ما رو ببینه.یه تلویزیون کوچولو داشتیم که همیشه پاش نشسته بودم.عاشق کارتون بودم.بابام که می دید می شینم پای تلوزیون بدش می اومد حرص می خورد.یه روز پا شد گفت نمی خوام شما از این تلوزیون استفاده کنید و تلویزیون رو گذاشت تو جعبه و برد خونه ی حاج علی اینا و داد به اونا.مجانی!حوصله م تو خونه سر می رفت.بابام شبا نمی اومد خونه یا اینکه دیر می اومد.با حاج علی رفتن خلخال که اون دخترو ببینن.حاج علی اینا شب میان خونه ی ما تا با مامان حرف بزنن و راضیش کنن!مامان گریه می کرد.بابا داد می زد.من می ترسیدم.مامان می گفت آخه خدا رو خوش میاد؟من جای خواهرتونم آخه کی راضی می شه شوهرش زن بگیره؟بابا می گفت ناراحتی؟برو دادگاه.چند ساعت بعد بابام بلند شد با حاج علی اینا بره.مامان از تنهایی می ترسید تو اون بیابون التماسش می کرد که نره.بابام داد می زد می گفت اگه بمونم امشب تو و بچه تو این خونه رو آتیش می زنم.من بچه بودم.باورم می شد این حرفا .از ترس اینکه تو آتیش نسوزم گریه م گرفت و رفتم پیش حاج علی که کنار پنجره بود قدم حتی به کمرشم نمی رسید.پاهاشو گرفتم با صدای بلند گفتم بابامو ببرید نزارید ما رو بسوزونه.حاج علی یه لبخند زد و گفت نمی تونم گریه ی بچه رو ببینم.بابام بازم داد می زد

تنم می لرزید..نمی دونم اون شب چی شد...اصلا نمی دونم چی شد که بابام با اون دختره ازدواج نکرد..حتی یادم نیست تلویزیون چی شد

یه کم گذشت..حالا دختر همسایه به سن بلوغ رسیده بود.بزرگ تر شده بود.بابام هم هنوز....مامان و تهدید می کرد می گفت می خوام این زهرا رو بگیرم.پسر می خوام.زهرا مثه مامانش بوداز قدیم گفتن مادر و ببین ... زهرا هم داشت بد کاره می شد و تمرین بد کاره شدن رو با بابام شروع کرده بود.حالا دیگه بابام اصلا خونه نمی نشست.یه روز بعد از ظهر بابام تلویزیون و بر می داره می گه می خوام اینو بدم به زهرا اینا!! شما لیاقت ندارین.تلویزیون و برداشت و برد.مامان بعد از چند دقیقه یه چادر سرش کرد و منم یه جارو به عنوان یه سلاح برداشتم و باهاش رفتم در خونه ی زهرا اینا.بابام با عصبانیت اومد و سر مامان داد زد مامان که صداش در نمی اومد بابام میخواست بزندش مامان دویید.بابام یه سنگ برداشت و پرت کرد طرف مامان.اگه مامان سرشو نمی آورد پایین می خورد تو سرش.من دیدم چه جوری سنگ از کنارش رد شد.اون موقع مدرسه می رفتم.دو سه تا همسایه هم به ما اضافه شده بود.زنای محل دور مامان جمع شدن و بچه ها دور من.منم بچه بودم و از رو بچگی در حالی که به جاروم نگاه می کردم بهشون گفتم نمی دونم چی شده اما فکر کنم بابام و زهرا عقد کردن..

+ نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 2:27 توسط فرزند پدرم |

گذشت..خیلی گذشت.باز هم بی پولی و باز هم تنبلی بابام.رفتیم خونه ی همون خاله م که حالا متاهل شده بود به عنوان مستاجر.مستاجر که چه عرض کنم با هم یه جا بودیم..بازم گذشت ..خونه ساختیم تو یه جای خیلی دور یه جا که هیچ خونه ای نبود جز خونه ی ما و یه خونواده ی دیگه.مثه بیابون بود..پر از خاک.خونه که نبود.۴تا دیوار بود سقف نداشت.یعنی داشت اما همون سر بندی بود.پنجره نداشت.باز باز بود.وقتی سرد می شد پلاستیک می زدیم.حیاطمون دیوار نداشت.بابام که شبا نمی دونم کجا می رفت و ما رو تنها می زاشت مامان می ترسید.آخه اونجا پر از سگ بود.به بچه های تنها همسایمون می گفت بیان پیش ما بخوابن.یکم بهم بر می خورد می گفتم من که هستم.می گفت هنوز کوچیکی.یه روز مامان از خواب بیدار شد و دید یه سگ گنده بالای سر ما خوابیده ترسید..

دستشوییمون در نداشت.جای در یه پتو وصل کرده بودیم.شبا دستشویی رفتن سخت بود.هم به خاطر سگا هم به خاطر سرما.

سقف نداشت.خاک می ریخت رو زمین.یه روز مامان برام غذا ریخت اما باد اومد و خاک ریخت تو غذام.یه بار دیگه ریخت بازم خاک.و بار سوم...آخرشم نفهمیدم چی خوردم.یه شب بارون بود رو پتوی من بارون می ریخت.گاهی فکر می کردم شاید ما بدبختیم.

تو همین بدبختی تو همین بیابون بین اون همه سگ تو تاریکی صبح بابا خواب بود.مامان منو بغل می کرد و پیاده می رفت تا سر خیابون که بریم سر کار.البته من می رفتم مهد کودک.یه روز سگا بهمون حمله کردن.باد بود.چتر از دست مامان افتاد.نفهمیدیم چی شد فقط می دوییدیم...

همسایمون ۵ تا بچه داشت.دخترش از همه بزرگتر بود تقریبا ۵ دبستان.زن همسایه زن خوبی نبود.بد کاره بود.

بابام همیشه بهونه می گرفت می گفت من پسر می خوام.مامان بعد از من نمی تونست بچه دار بشه.یه بار شد اما...نشد.بابام جلوی همه تحقیرش می کرد.بهش زور می گفت.بعدا فهمیدیم بابام پسر نمی خواد و دردش یه چیز دیگه ست.

زن همسایه که بد کاره بود بابای منم که یه چیز دیگه می خواست...به هر بهونه ای پا می شد می رفت اونجا.مامان از اونا بدش می اومد اما مجبور بود گاهی بره آخه می ترسید.اونا خونواده ی خوبی نبودن.حتی بچه هاش عروسکای منو می دزدیدن.مامان ناراحت بود..

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 1:44 توسط فرزند پدرم |